X
تبلیغات
من بی تو

من بی تو

آن سوی ناکامی ها خدایی ست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست ...


این روزگار با دل من سازگار نیست

این روزگارِ بی همه چی روزگار نیست

از من نپرس علت تنهائی مرا

راز دل کسی به کسی آشکار نیست

در سرزمین مادری ات هم غریبه ای

وقتی که بخت با دل تنگ تو یار نیست

می آید آن زمان که تو هم زرد میشوی

هر چهار فصل سال عزیزم بهار نیست

وقتی که شهر پر شود از گوشهای کر

شاعر شدن برای کسی افتخار نیست

یک عمر سوختیم ولی یک نفر نگفت

داروی درد هیچ کسی انتظار نیست

هرچند دیر ، تازه به اینجا رسیده ام :

وقتی قرار نیست که باشد ، قرار نیست



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:33 توسط علیرضا خجو |



هر چند کم ، بگذار کم کم عاشقت باشم

من می توانم جای او هم عاشقت باشم

لبخند غمگینی به لب داری که می خواهم

در لحظه های شادی و غم عاشقت باشم

ویران نمی خواهم تو را چون سیل ، می خواهم

-        مانند باران نرم و نم نم عاشقت باشم

چون صخره ای افتاده ام در ساحلی تنها ...

دریای من ، من می توانم عاشقت باشم

ای کاش می شد گوشه ی دنجی از این دنیا

حوا شوی ،  من مثل آدم عاشقت باشم

تقدیر خود را می پذیرم ، هر چه بادا باد

باید که در قعر  جهنم عاشقت باشم

من دوست دارم ، دوست دارم عاشقم باشی

من دوست دارم ، دوست دارم عاشقت باشم




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 0:41 توسط علیرضا خجو |

 

 

بگذار بمیرد ... که تو را خواب نبیند
این چشمه ی خشکیده ، به خود آب نبیند
 
تا چشم پر از حسرت دریا شدنم را
یک رود که وصل است به مرداب نبیند
 
بگذار که شب کور شود ... کور شود ... کور
لبخند تو را بر لب مهتاب نبیند ...
 
برداشته ام عکس تو را از تن دیوار
تا روی تو را در قفس قاب نبیند

 

بگذار بمیرد که کسی هر شب و هر روز
اینقدر مرا خسته و بی تاب نبیند ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 16:54 توسط علیرضا خجو |



ناز چشمان تو در آینه دیدن دارد

ناز کن ، ناز نگاه تو خریدن  دارد

سینه ام بوم سفیدی ست به اندازه ی تو

طرح اندام تو ای دوست کشیدن دارد

خنده ات حال عجیبی ست ، دلم می گیرد

تلخی ات قهوه ی گرمی ست ، چشیدن دارد

خسته ام از سفر و جاده و ساک و چمدان

خسته ام خسته ، دلم شوق رسیدن دارد

ماه من باش که امروز پلنگ دل من

خسته از دست زمین ، قصد پریدن دارد

غزلم هر چه که دارد همه از لطف تو بود

چون تو را در دل خود داشت شنیدن دارد




برچسب‌ها: غزل, شعر جوان, علیرضاخجو, گرمسار

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:11 توسط علیرضا خجو |


همیشه اسب بدون سوار یعنی مرگ
غروب تلخ پر از انتظار یعنی مرگ
بهار آمده اما به یاد من هم باش
برای آدم برفی بهار یعنی مرگ ...


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 1:16 توسط علیرضا خجو |

در سرزمین سینه ی من

مجموعه شعر من
چاپ انتشارات
سوره مهر حوزه هنری
سال 1387

888888888888888888888888888

باور دارم که او دیگر وجود ندارد ، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند ، که دیگر هرگز به زیبائی آن روزها نیست ، که متعلق به دنیای گذشته است ، دنیای روزگار جوانی من ... آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم ، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها ...

( کریستیان بوبن )

888888888888888888888888888

22 / 6 / 1361


Home
Email
Night Skin