تبليغاتX
من بی تو

من بی تو

آن سوی ناکامی ها خدایی ست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست ...

 

سلام دوستان . من چند روزی دارم میرم مسافرت . اگر جواب کامنتهاتون رو ندادم ازم ناراحت نشین ...

 

وقتی در آسمان شبم نور ماه نیست

یعنی دوباره وضع دلم روبه راه نیست ...

 

 

یا علی ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:56 توسط علیرضا خجو |

 

بدون اینکه نگاهش را گنبد طلا بردارد کیسه ی پلاستیکی را از زیر چادرش بیرون آورد و دستش را به آرامی داخل آن برد . دانه های گندم پوست چروکیده و رگهای بیرون زده اش را قلقلک می دادند . دیگر به این احساس خوش آیند عادت کرده بود .

نگاهش به کبوترها گره خورده بود ، دست لرزانش را داخل آن می برد و مشتی گندم بیرون می آورد و آن طرف نرده ها می ریخت . خیلی دلش می خواست برای کبوترهای وسطی یا حتی آن آخری ها هم گندم بریزد ؛ اما دیگر نمی نتوانست گندم ها را از شعاع یک متری اش آن طرف تر بپاشد ، دستانش توان چهارده سال پیش را نداشتند .

پشت چرخ خیاطی نشسته بود و از بالای شیشه ی عینکش  به جدیت یک دکتر هنگام بخیه زدن  فرو رفتن سوزن و نخ به پارچه را نگاه می کرد ، شاید هم کمی جدی تر .

در چوبی ورودی راهرو با چنان صدایی باز شد و به دیوار برخورد کرد که کنترل پارچه و سوزن چرخ خیاطی را از دست داد ؛ صدای تق تق ممتد و سریع چرخ خیاطی کندتر و کندتر شد تا بالاخره کاملاً قطع شد .

-  بی بی کبوترا ... کبوترا ...

-  کبوترا چی ؟

-  کبوترای داداش مجید ... گربه لت و پارشون کرده ...

در حالیکه به سمت حیاط می رفت گفت :

-  خدا خفت نکنه محسن باز در قفسو باز گذاشتی ؟

-  نه به خدا بی بی ... نمی دونم چه جوری ...

-  حالا کی می خواد جواب مجید رو بده ؟! تو که می دونی مجید عاشق این حیووناست ...

در قفس رو باز کرد و جلوی آن زانو زد . به غیر از کبوتری که بالای قفس نشسته بود ، دو تا از آنها مرده بودند و سومی هنوز کف قفس افتاده بود و پرپر می زد . با صدای افتادن کلید داخل قفل ، هراسان به سمت در برگشتند . به محض وارد شدن چشمش افتاد به آنها که جلوی قفس زانو زده بودند ، ساک ورزشی اش را به گوشه ی حیاط پرت کرد و به سمت قفس کبوترها دوید .

در حالیکه داشت پرهایی که کف قفس ریخته بود جمع می کرد به کبوتری که آن بالا نشسته بود نگاهی کرد ، انگار اشک در چشم هایش حلقه زده بود ، شاید فهمیده بود تنها شده است . در قفس را بست و کیسه ی سیاه زباله را برداشت تا پشت در بگذارد . بغضی گلویش را فشار می داد ، نمی دانست برای کبوترهاست یا ...

وقتی می خواست داخل برود آنقدر حواسش پرت بود که اگر سرش را به موقع پس نمی کشید ، حتما به بند رخت گیر می کرد .نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند . لب حوض نشست و شیر آب را باز کرد . تصویر ماه که بهم ریخت دست و صورتش را شست و بلند شد .

در حالیکه دست و صورتش را با حوله ی کوچک و رنگ و رو رفته اش خشک می کرد کنار چرخ خیاطی بی بی نشست . دوباره ضرب آهنگ صدای چرخ کند شد .

-        ناراحت نباش مجید جان ، فردا برو واسه ش یه جفت بگیر ، تا چشم بهم بذاری باز شدن چار تا ...

-        بی بی یه چیزی بگم قول می دی ناراحت نشی ؟

صدای چرخ خیاطی کاملاً قطع شد . در حالیکه عینکش را روی چشمهایش جا به جا می کرد گفت :

-        چی شده بی بی ؟!

 

سکوت فضای خانه را پر کرده بود ، فقط هرازچندگاهی صدای پر پر زدن و بق بقوی ناله مانندی که از داخل قفس کنج حیاط شنیده می شد سکوت خانه را برهم می زد .

مثل هر شب جایش را در حیاط زیر پنجره ی اتاق بی بی انداخت . چراغها همه خاموش شدند . بعد از چند لحظه صدای غمگین و آرام بی بی از داخل اتاق به گوشش رسید :

-        حالا کی اعزام می شین ؟!

در حالیکه سعی می کرد بغضش را مخفی کند به آرامی جواب داد :

-        جمعه صبح ... آخر همین هفته .

...

صدای شکستن ظرف آب سفالی کبوترها در فضای خانه پیچید .

-        این روز آخری هم دست از سر اون زبون بسته بر نمی داری ؟! پاشو دیگه از جلوی اون قفس ...

تا کمر داخل قفس رفته بود . با یک حرکت کبوتر را در دستش گرفت و در حالیکه می خندید بلند گفت :

-    دارم این به قول خودت زبون بسته رو هم می برم تا از دست هر دوتامون با هم راحت بشی بی بی ؛ تازه اصلاً دلم نمی خواد این آخری رو هم آقا محسن بفرسته تو شیکمه گربه ها ...

-        کجا می بری اون حیوونو ؟!

-        می برمش پیش فک و فامیلش بی بی ، پیش کبوترای حرم ...

دیگر برای چشمش سویی نمانده تا پشت چرخ خیا طی بنشیند ، این روزها را بیشتر به خواندن قرآن و مفاتیح ، آن هم با درشت ترین نوع خطی که در بازار موجود بود ، می گذراند .

چند شب است خواب آن روز را می بیند ، درست همان اتفاقاتی که پیش آمده بود ؛ صدای در بلند می شود . محسن به سمت در می دود و در همان حال فریاد می زند :

-        داداش مجید اومد بی بی ...

چند لحظه بعد محسن با قیافه ای درهم بر می گردد :

-        با تو کار دارن بی بی

به در تکیه می دهد و کم کم سنگینی اش او را به پایین می کشد ، پاهایش دیگر توان نگه داشتنش را ندارند  . چشمش به ساک سبز رنگی که جلوی پایش گذاشته می شود می افتد . دیگر هیچ صدایی را نمی شنود . فقط احساس می کند که همچنان دارد به حرف زدن ادامه می دهد ... دستش را در دستگیره های ساک حلقه می کند و با مکث زیاد بلند می شود . هنوز صدایی نمی شنود . با سر حرفهای ناشنیده ی مرد را تائید می کند . او هم انگار منتظر همین بود ؛ به سمت ماشین برمی گردد ، راه می افتد و در پیچ کوچه ناپدید می شود .

دوباره دستش را در کیسه ی گندم فرو می برد ، مشتش را پر می کند و بیرون می آورد . انگار نگاهش در میان کبوترها چیزی را جستجو می کند ، با خودش فکر می کند ، نه ... ممکن نیست ! مگر یک کبوتر چند سال عمر می کند ...


دلم برای آقای شکوهی خیلی تنگ شده ... خدا رحمتش کنه

 

خوابم تویی و باعث بی خوابی ام تویی

تنها دلیل اینهمه بی تابی ام تویی

ای آسمان تو را چه غم از خشکی زمین

خشکیده ام و باعث بی آبی ام تویی

از بس به یاد چشم سیاهت گریستم ...

 

یا علی ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:57 توسط علیرضا خجو |

 

سلام دوستان . تو این پست فقط می خوام یه تبریک بگم به دوست خوب و عزیزم حامد امامی که موفق شد توی جشنواره سراسری داستانهای کوتاه کبوتر حرم ، با داستان خوب و متفاوتش جایگاه دوم رو به دست بیاره و بعد هم یه شاعر خوب و توانا رو بهتون معرفی کنم که تازه به جمع وبلاگ نویسها اضافه شده ، شما هم می تونین مثل من از خوندن اشعار زیبا و دلنشینش سرکار خانم ویدا کنشلو توی وبلاگ اشک کاغذ لذت ببرین .

در آخر یه دوبیتی از خودم که قرار بود غزل بشه ولی تا حالا که نشده :

 

اصلاْ عجیب نیست اگر عاشقت شود

از پشت قفل این همه در عاشقت شود

وقتی درخت قصه تو باشی عزیز من

حتی بعید نیست تبر عاشقت شود ...

 

یا علی ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:20 توسط علیرضا خجو |

باور دارم که او دیگر وجود ندارد ، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند ، که دیگر هرگز به زیبائی آن روزها نیست ، که متعلق به دنیای گذشته است ، دنیای روزگار جوانی من ... آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم ، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها ...


888888888888888888888888888


ای دل بی یارم

تنها کس و کارم

دیدی ازم دل کند

اون که دوسش دارم

اون که یه عمری بود

غصه شو می خوردم

دیدی چه راحت گفت

من تو دلش مردم

ای دل غمدیدم

دیدی چه بی رحمه

معنی احساسو

دیدی نمی فهمه

رفت و شدم تنها اما

خوب می دونم نیست اون تنها

من دیگه از امشب هرشب

مهمونی دارم با غمها ...

Home
Email
Night Skin