|
|
|
آن سوی ناکامی ها خدایی ست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست ... |
|
وقتی ما شادیم ، خدا بیدار می شود . چشم به راهم . همه ی زندگی ام چشم به راه بوده ام . همه ی زندگی ام چشم به راه خواهم ماند . ناتوانم از گفتن اینکه چقدر انتظار می کشم ، نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار دراز پایان دهد . من که برای دستیابی به این پایان بی تابی نمی کنم . زمان حال واقعی است ، واقعیتی لبریز از روزن ، همچون هوا . آنچه چشم به راهش هستم ، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این زمان سر بیرون آورد . توضیحی در این باره ندارم . چرا باید همیشه توضیح داد ؟ قادر نیستم از چیزی جز عشق سخن گویم ، اگر چه از آن چیزی نمی دانم . کوشیده ام ، نمی توانم و ملال خاطر همچون جزائی عاجل درمی رسد . نسبت به هرآنچه از سنخ معلومات است بی اعتنایم . حتی شناخنی که از خویش دارم ، مرا از فرط ملالی عمیق از پای می افکند : خویشتن را در هیچ تصویری ، در هیچ حکایتی ، در هیچ خاطره ای باز نمی یابم ، گوئی هرگز اینجا نبوده ام . در آشپزخانه رزهای کوچک پرستیدنی اند . دوتای آنها به یکدیگر تکیه داده و گرم گفتگویند . وقتی خانه را ترک می کنم نگاهی به آنها می اندازم و احساس کسی را دارم که از روشنائی فاصله می گیرد .نوک گلبرگهایشان سیاه می شود و در هم فرو می پیچد ، مثل کاغذی که کسی به شعله نزدیک می کند .زندگی ام بسیار زیباتر است هنگامی که من در آن نیستم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:13 توسط علیرضا خجو
|
|
باور دارم که او دیگر وجود ندارد ، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند ، که دیگر هرگز به زیبائی آن روزها نیست ، که متعلق به دنیای گذشته است ، دنیای روزگار جوانی من ... آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم ، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها ...
888888888888888888888888888
ای دل بی یارم
تنها کس و کارم
دیدی ازم دل کند
اون که دوسش دارم
اون که یه عمری بود
غصه شو می خوردم
دیدی چه راحت گفت
من تو دلش مردم
ای دل غمدیدم
دیدی چه بی رحمه
معنی احساسو
دیدی نمی فهمه
رفت و شدم تنها اما
خوب می دونم نیست اون تنها
من دیگه از امشب هرشب
مهمونی دارم با غمها ...