|
|
|
آن سوی ناکامی ها خدایی ست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست ... |
|
سلام دوستان . متاسفانه یا خوشبختانه من باز برگشتم . سفری دور و دراز بود به سرزمین دوستان چشم بادومی " چین " . در وصف این مردم همین بس که با میانگین حقوقی کمتر از همین چندرغاز حقوق ما میانگین طول عمرشون حدود بیست سال از ما بیشتره و این یعنی راحتی ، خوشی ، رفاه ، بهداشت ، امنیت ، امید به زندگی و ... یعنی تموم اون چیزایی که ما فقط ادعای داشتنشو داریم . تو یکی دوتا پست قبل یه غزل گداشته بودم که مطلعش قرار بود شروع یک چاپاره بشه ولی غزل شد . حالا چارپارشو بخونین :
خسته ام ، مثل مرغ عشقی که آسمان بسته هر دو بالش را خسته از دست کودکی گستاخ که به دستم گرفته فالش را
خسته ام مثل ماهی قرمز که ته حوض در لجن مانده مثل روحی غریب و سرگردان که اسیر تن و بدن مانده
شاید اصلاْ خدا نمی خواهد که به من روی خوش نشان بدهد سهمم از عشق اینکه دستش را پشت یک پنجره تکان بدهد
که دلم بسته ی کسی باشد که دلش پیش دیگران باشد این همه آب و آبی و باران سهم من یک ته استکان باشد
خسته ام بس که بازی ام دادی خسته ام بس که بازی ات کردم با خودم فکر می کنم شاید شاید این بار راضی ات کردم ...
یا علی ...
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:42 توسط علیرضا خجو
|
|
باور دارم که او دیگر وجود ندارد ، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند ، که دیگر هرگز به زیبائی آن روزها نیست ، که متعلق به دنیای گذشته است ، دنیای روزگار جوانی من ... آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم ، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها ...
888888888888888888888888888
ای دل بی یارم
تنها کس و کارم
دیدی ازم دل کند
اون که دوسش دارم
اون که یه عمری بود
غصه شو می خوردم
دیدی چه راحت گفت
من تو دلش مردم
ای دل غمدیدم
دیدی چه بی رحمه
معنی احساسو
دیدی نمی فهمه
رفت و شدم تنها اما
خوب می دونم نیست اون تنها
من دیگه از امشب هرشب
مهمونی دارم با غمها ...